![]() |
![]() |
|
| ووو |
|
من از دیار خورشیدم ...
اما نور و روشنایی قلب من فقط مال یک نفره ... و اون نفر تویی ... فقط تو ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:52 توسط محمد |
|
|
چقدر دوری محمد از اون روزهات ... چقدر دوری ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:55 توسط محمد |
|
|
اگه دستم به جدائی برسه اونو از خاطره ها خط میزنم از دل تنگ همه ادما از شب و روز خدا خط می زنم اگه دستم برسه به آسمون با ستارها قیامت میکنم نمیزارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت میکنم وقتی گاهی من و دل تنها میشیم حرفهای نگفتنی و میشه دید میشه تو سکوت ما دوتا خیلی از ندیدنی ها رو شنید قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری ماست از خودمون دوری منو تو از لحظه ی عشق قصه سادگی گمشودمون |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:29 توسط محمد |
|
|
تو را نمي دادنم ولی من همون عاشقی هستم که بودم من همونم که بخاطر تو حاضرم تمام گلهای دنیا را برای تو بچینم و زیباترین آن را رو موهای تو بکارم تا شب و روز از نگاهم دور نمانی . من همونم که ستاره های آسمان را هر شب موقع خواب برای تو می چینم و از آنها بستری نورانی درست می کردم تا موقع خواب گونه های تو از اکریل نور بدرخشند . من همونم که در پی نگاهت چهره ها را از خود دور می کنم تا بهترین نگاهها را از چشمان تو ببینم . من همونم که برای تو هزار بار می میرم و با صدای تو به رویا می روم . من همونم که به تو روزی ۱۰۰۰ بار می گويم دوستت دارم و تو با اشکهای چشمات عشقم را مي فهمي .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:26 توسط محمد |
|
|
سلام ... گفتم اینجا سر نزن ... مگه نه ؟ خوب ... می خواستم واست چیزایی بنویسم که یه روز بخونی ... ولی تو ادرس اینجا رو می دونی ... و خیلی شیطون ... می ترسم بیایی اینجا ... و بخونی ... اما من نمی خوام تو اینارو این طوری بخونی ... پس اینجا نمی نویسم ... فقط می گم که همه چیز منی ... همه چیز من ... همین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط محمد |
|
|
چرا دوستم نداری ؟ بهم بگو چه جوری می خوای رو اینهمه خاطره ها پا بزاری ؟ بهم بگو چه جوری می خوای رو اینهمه خاطره ها پا بزاری ؟ بهم بگو چه جوری می خوای رو اینهمه خاطره ها پا بزاری ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:41 توسط محمد |
|
|
اگه به زور روزگار ... از زندگیت می رم کنار ... می رم که ثابت بکنم ... عاشقتم دیوونه وار ... تو گریه های زار و زار ... سپردمت به روزگار ... این از خودم گذشتنا پای خاطرخواهیم بذار ... خیال نکن که خواستمت ... این اونه که می خواستمش ... به قبله ی محمدی اینه که حرفه راستمه ... می خوای واست همین وسط داد بزنم ... با تار زلفات دلمو دار بزنم ... پیش همه خلق خدا زار بزنم ... گریه کننون سر توی دیوار بزنم ... بعد یه عمری ازگار ... یه عاشقی تو روزگار ... از عشق تونست که بگذره ... بدون باختن تو قمار ...
اگه به زور روزگار ... از زندگیت می رم کنار ... می رم که ثابت بکنم ... عاشقتم دیوونه وار ...
می خوای واست همین وسط داد بزنم ... با تار زلفات دلمو دار بزنم ... پیش همه خلق خدا زار بزنم ... گریه کننون سر توی دیوار بزنم ...
بعد یه عمری ازگار ... یه عاشقی تو روزگار ... از عشق تونست که بگذره ... بدون باختن تو قمار ...
اگه به زور روزگار ... از زندگیت می رم کنار ... می رم که ثابت بکنم ... عاشقتم دیوونه وار ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:2 توسط محمد |
|
|
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ... و دوباره همون اشتباه قبلي رو ميكنه من نیازم باور تو بود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:1 توسط محمد |
|
|
براي آنها كه بيتقصيرند: |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:3 توسط محمد |
|
|
دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ، این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ، این دل از تنهایی خرد خرد شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ، این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد ، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است.... دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است.... دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است.... دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:53 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|